هفته ی اول شش ماهگی
در این هفته اتفاقات قشنگی افتاد... حاله منا کارتهای عروسیشون و گرفت... از اونجاییکه شما تب داشتی نشد در مونتاژ کمک کنم ولی پشت کارتها رو من نوشتم...

چهارشنبه 19ام دختر عمه م مریم عقد کرد... جشن تو سالن برگزار شد... مهمانیه متفاوتی بود و واقعا خوش گذشت... لحظاتی که ما تو اتاق عقد بودیم پسر مامان مثل همیشه همکاری کرد و پایین تو کریرش خواب بود... هوا سرد بود و در مرتب باز وبسته میشد واسه همین لباساتو قبل از ورود همه ی مهمانها کم نکردم...

پسرم پاقدمش خوبه و همینطور مراسم شادی برگزار میشه... ایشاالله خوشبخت شن...
بعد از 6 روز برگشتیم خونه... امروز هم اولین باریه که بهت سرلاک دادم... بابا محسن خیلی خوشش اومد و ازت عکس انداخت...

کشته ی اون زلفهای همیشه در هواتم...
اینجا هم تو رو زمینی و بابا محسن داره باهات بازی می کنه ...


امروز 6 ماه و 6 روزه شدی گلم... فردا هم تولد مامان جونه... مامان جون تولدت مبارک... ایشاالله سالیان سال در کنار هم به شادی زندگی کنیم... آمین.


هفته ی اول شش ماهگی
